تبليغاتX
خاطرات من
در ادامه پست قبل باید بگم

اصولا سه نوع مهندس تو کشورا وجود داره که عبارتند از:

۱- مهندس طراحی: ایننا بشتر تولید کننده فکر و ایده هستند و تقریب ۳۰ درصد مهندسا یه کشورو تشکیل می دن.

۲- مهندس ساخت و تولید: که اینا مسئولیت پیاده سازی یه طرح و ایده رو دارن

۳- مهندس تکنولوژ:اینا در واقع حلقه رابط دو مهندسی بالا هستند و تفسیر کننده حرفای طراح برای مهندس ساخت و تولید هستند و مشکلات مهندس ساخت و تولیدو به طراح منقل می کنند. که متاسفانه اصلا تو کشور ما تربیت نمی شن و این یکی از مشکلات کشور ماست.

شما جز کدوم دسته اید.؟ (بی شک شما هم مهندسید اینطور نیست؟ )

البته متاسفانه تو کشور ما همه دوست دارن طراح باشن که اینم  به خاطر فرهنگ ماست بذارید یه مثال بزنم بفهمی چرا؟

تو کشور ما هروقت یه پولداری رو یه جایی می بینی می گن کلی زمین و املاک داره و داره اونجا سرمایه گذاری می کنه

اما تو کشور هند وقتی که یه نفر پولدار می شه احتمالا کارخونه داره و داره اونجا سرمایه گذاری می کنه.

به خاطر همینه که توی فیلمای هندی همیشه پولدارا کارخونه دارن!

خب دیگه طراح تو جامعه ما جا افتاده! می گن طراححححححححححححححححححححححححححه.

بیچاره مردم و مملکتی که با «نیاز به تعلق» اداره بشه

تا موقعی که ما خودمون نشناسیم و در مورد خودمون و جایگاهمون فکر نکنم مدام به دنبال قشنگی هایی می ریم که انتهاش به زشتی ختم میشه.

اما اگر خودمونو بشناسیم حتی اگر به سمت زشتی هم بریم نهایتا به خوبی می رسیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 21:16  توسط م.ف  | 

آدما از نظر روانشناسی به سه قسمت تقسیم می شن

۱- آدمای نیاز به قدرت: اینا حتی اگر شکستم بخورن ول کن نیستن و اونقدر تلاش می کنن تا به مقصدشون برسن و هیچ جور نمیشه گولشون زد.

۲- آدمای نیاز به توفیق: آدمایی که دوست ندارن اصلا شکست بخورن واگر ببازند خیلی اعصابشون خراب می شه

۳- افراد نیاز به تعلقی: اینا آدمایی هستند که مدام باید ازشون تشکر بشه و شکست و پیروزی براشون اهمیت نداره.

از طرفی یه مدل دیگه هم هست و آدما رو به سه قسمت دیگه تقسیم می کنه

۱- من کودک: آدماهایی هستند که دنبال تجزیه و تحلیل نیستند و یه کار بدون تفکر  رو به صورت ماشینی انجام می دن

۲- من بالغ: آدمای تحلیل گر و خلاق

۳- من بزرگسال: آدمای حرافی که فقط فک می زنن و در مورد هر چیزی اظهار نظر می کنن.

یه مدیر خوب باید این ویژگی آدما رو خوب بشناسه.

بچه ها اما چیزیی که خیلی مهمه اینه که اجازه ندید یه نفر با شناخت ویژگی ها شما از شما سوء استفاده کنه.!؟ 

به هر دو موردو فکر کنید شاید خیلی از نقاط ضعف جامعه مون مشخص بشه!!! مثلا این جمله رو فکر کنید « ایرانی ها آدما ها باهوش و خلاقیند»

فکر کنم آدمای مدیر ، ما ایرانیا رو شناختن و ما رو با  «نیاز به تعلق» مدام گول می زنن. نظر شما چیه؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 21:58  توسط م.ف  | 

بچه ها یه فرصتی پیش اومده تا بتونم روی نقشه علمی کشور کار کنم و یه ذره نظر بدم.

خوشحال می شم مشکلاتی رو که به چشمتون خورده رو برام بنویسید.

سعی می کنم حتما مد نظر قرار بدم.

دست همتونه که این زحمت نوشتنو به خودش می ده رو می بوسم.

یا علی.

نظرات

ال واي

واقعن!؟!؟
پس حتما می رم روش کار می کنم!
تا کی وقت داریم!؟!؟!؟

نويسنده

به قدري كه كار نسنجيده انجام نديم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 21:43  توسط م.ف  | 

سعي مي كنم هميشه کمتر احساسمو بروز بدم و یا توی صورتم غم و شادی رو ببينن. كسي متهم كنن و يا ...

برای اینکه این اتفاق بیفته سعی می کنم طرف چیزایی که آرامشو بهم بزنه وارد نشم. یا اگر توی جایی هستم که دارم کاریی می کنم حداقل با این خصوصیات نذارم اطرافیانم زیاد اذیت بشن. بدون شك لازمه اين كار يه دور انديشي و برنامه ريزيه.

این خیلی زشته که مدیرای کشور ما آدمای احساسی هستند و اين خصوصياتو ندارن.

نمی خوام بگم مدیرم، اما خيلي زشته كه يه بچه بي تجربه، كم سواد، ضعيف مثل من كه فقط تو يه حوزه كوچيك داره زندگي مي كنه و مسئوليت خاصي رو نداره، اينطوري مديراي  جامعه خودشو نقد كنه.! يا اين نقطه ضعفو توشون ببينه.

اين به اين معناست كه نتوستند حداقل منو آروم كنن و قدرتت مديريت خودشونو به من نشون بدن.

اين خصوصيات توي مديراي ورزشي مون تو المپيك خيلي زياد ديدم كه به خاطر ترس از شكست، يه دفعه آرامش خودشونو از دست مي دن و هيج مسئوليتي رو قبول نمي كنم و شروع مي كنن به انتقاد از چيزايي كه خودشون مسئوليتشو دارن.

و با يه برد اونقدر كيف مي كنن كه انگار ، آخر  ته مدير ورزششن و شخصيت يك مديرو از خودشون نشون نمي دن.

از طرفي همين الان كه خودم داشتم مي نوشتم يه هو جو گير شدم اول از خودم تعريف كرد و بعد طرف مقابل را كوبيدم.

آه، اينم يكي ديگه از مشكلات مديراي ماست كه نمي خوان اشتباه كارشونو قبول كنن و با اين حربه، مشكلو گردن ديگران مي ندازن. بازم تو مسابقات المپيك اينو مي بينيد!

آخه چرا؟

اگر مايي كه دم از دين و تقوا، معرفت و پهلوني مي زنيم اگر خودمون رعايت نكنيم پس چه توقعي از ديگران است؟ و اگر اونا موفقند نكنه كه ديندارتر از ما هستند و راه و روششون از ما درستره!

انقدر عصباني مي شم ميگن فلان ورزشكار موقع ورزش آرامش نداره، جو مي گيرتش.! اين يعني چي؟

چرا كشوراي ديگر اينطوري نيستن؟

چرا ما نمي تونيم قهرمان جهان تو المپيك ببريم اما اونا به راحتي ما رو مي ببرن؟

چرا براي كشور ما المپيك جاي تجربه نيست؟ اما كشوراي ديگه با يه قهرمان ناشناخته اول مي شن!!!

بذاريد يه دردو دل ديگه بكنم

توي اين چند وقته براي گرفتن كار و پروژه به سازمان هاي مختلفي با دوستام رفتم چيزيي كه به ما گفتن اين بوده

كارو شما تعريف كنيد مزايا و معايبشو به ما نشون بديد تا ما با شما قرار داد ببنديم.

آهاي مدير عزيز پس وظيفه ي شما چيه؟ كارو من تعريف كنم و خودمم انجام بدم ؟ شما پس چي؟

شما كجاي بازي هستيد.؟

يارو تو المپيك مي بازه ميگن تقصير ورزشكاره

مي بره مي گم حسابي حمايت شده!

بگذريم ........ اما عبدالصمد

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 19:25  توسط م.ف  | 

سلام بر دوستان خوب وبلاگی خودم

میشه لطف کنید تخصص و رشته تحصیلی تونو برام بذارید؟

شاید بتونیم با هم کار کنیم!!!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 20:59  توسط م.ف  | 

...

باز این چه شورش است که در خلق عالم است      باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟

دنبال سی دی جدید ماه محرم می گشتم. عسل گفت که کربلایی کیانوش آهنگ جدید داده بیرون.

گفتم: مسخره، شوخي نكن.

گفت: به خدا

يهو از تو كيفش يه سي دي در اورد و بمن داد.و گفت: جديدا هر وقت دلم مي گيره اينو مي ذارم.!!!

 جالب اين بود كه دنبال دسته ها عزاداري كه مي رفتيم هر پسري كه برامون بوق مي زد اين آهنگه رو تو ماشينش گذاشته بود.

امان از اين مد كه دست از سر اين مردم فلك زده بر نمي داره!

آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم        کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا

 ماه محرم، شب تا دير وقت تو خيابون بدون، خيلي حال مي ده اما مشكلش صبحا بيدار شدنشه  و مدرسه رفتنشه.

اون روز بعد از مدرسه خيلي خسته بودم خواستم قيد موسسه رو بزنم كه عسل گفت بچه ها امروز قراره  تو موسسه نذري بدن بيا بريم زود بر مي گرديم.

خلاصه رفتيم يكي حلوا اورده بود، يكي بيسكويت، حتي آدامسم نذر كرده بودن. نمي دونستيم از كدوم بخوريم. پسر و دختر مي خورديم.

اما عبد الصمد ...

 نظرات

نويسنده

بذاريد اولين نظر رو خودم بدم، يا بهتر بگم بذاريد با نوحه ي خودم، خودم گريه كنم

نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب  از بس شکست ها که به ارکان دین رسید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 22:30  توسط م.ف  | 

از دست اين پسرا بالاخره این «سبیل چنگیزیمو» ورداشتم. وای پدرم، حسابی شاکی شده بود  نزديك بود پوستمو بكنه. اما مي ارزيد حداقل اونا ديگه نمي تونستن مسخرم كنن.

فقط مونده بود شر اين چادر.  چيكار كنم اصلا بهم نمي يومد!. چقدر يه ريختي، روحيم خسته شده بود.  بابا منم دوست داشتم تيپ كنم.  تنوع داشته باشم.

حتي نزديك بود به خاطر همين از موسسه بيام بيرون.!

اما خدا پدر مادرشونو بيامرزه. اين چادراي جديد عربي به موقع رسيد. تازه مدم كه بود ، همه استفاده مي كردن. به هر حال كاچي بعضه هيچيه .

تازه  بعد از كار با این چادر جدید، تو خيابون مي رفتيم و اونو بر نمي داشتيم مد بود ديگه.

واي چه حالي مي داد پسرا با چه حرص و ولو يي نگاه مي كردن. اما واقعا از موقع كه اين چادرو مي زديم فقط موقعي كه خودمون  كرم مي ريختيم، پسرا هم گير مي دادن.

اما عبدالصمد ...

نظرات

سمیه

والله ما که .... هم نمی ریزیم و پسرا گیر می دن...
خانه از پای بست ویران است داداش من!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 21:8  توسط م.ف  | 

نسیم با موی بلند و ابروهای بند انداختش، يه دختر به تمام معنا بود.  من نمي دونم چرا موسسه ايي كه ما دخترا رو مجبور مي كرد چادر بزنيم، چرا به اين پسره گير نمي داد.

به هر حال خر خوبي بود. كلا عصرانه ما پاي اون بود. كادوي تولد و ولنتين كه رو شاخش بود. فكر كنم كل حقوقشو خرج ما مي كرد. احمق نمي دونست ما سر كارش گذاشتيم.

پسراي ديگه هم سعي مي كردن كم نيارنن، اما اونا كمي تريپشون فرق مي كرد. راستش اول بايد حرص  همديگرو در مي ورديم كه يه ذره قضيه سخت مي شد. خوب ديگه مي دونيد كه هيچ كس نمي خواست كم بياره.

به خاطر همين بيشتر وقتا خودمونو براي اونا مي گرفتيم و اونا هم خودشونو براي ما مي گرفتن.

اما حق با ما بود به هر حال ما دختریمو ، اونا باید ناز ما رو می کشیدن نه اینکه مدام بخواند زور خودشونو به ما نشون بدن. 

اما بيچاره نسيم چون آخر سرم اين بدبختو جور ما رو مي كشيد تا واسط بشه، نه خودش ما خودمون انگولكش مي كرديم تا واسط بشه.

اما عبدالصمد ...

نظرات

زهرا

امروزه دیگه کم پیدا میشه از این پسرا که همین جوری رو هوا واسه کسی چیزی بخره!!!!!
در قبالش هیچی نخواست؟

نویسنده

شک دارم به حرفت. تازه دخترا هم به جمعشون اضافه شدن.

البته این داستان مال قدیمه.!

افسانه

چرا نسیم اسم پسره؟

نویسنده

سلام
واقعا نسیم اسم اون پسره بود!

راستی فیلم گاو دیدی، صاحبشو آخر سر، گاو صدا مي كردن (كنايه از دلبستگي شديد به يه چيزي)

سمیه

نمی فهمم.
این داستانه یا برشی از یه حقیقت؟
اگه حقیقته تو راوی کی هستی؟

نویسنده

کی گفته حقیقته. تو جامعه ما، استغفرالله!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 12:43  توسط م.ف  | 

...

من تو يه يكي از شعبه هاي اقتصادي اين موسسه كه آموزشگاه كنكور بود از سال سوم دبيرستان كار مي كردم. خدا خيرشون نده خون ملتو تو شيشه مي كردن!

وضع ما بد نبود  تقريبا از خانواده هاي متوسط جامعه بوديم اما اگر خرج زياد لباس، كفش، لوازم آرايش منو كنار بذاري، غرغر بابام و ايراد گرفتناش منو مجبور مي كرد كه حداقل درآمدي براي خودم داشته باشم.

البته اين كاره يه نوع تفريحم بود در حالي كه براي اموزشگاه و معلماش بازاريابي مي كردم از تستاشونم استفاده مي كردم و بهم اجازه مي دادن سر كلاسا بشين.

تازه چون سوالات موسسات ديگه رو با بچه ها ديگه بررسي مي كرديم و گزارش مي داديم تا موسسه از روشون گاهي كپ بزنه ، محل بحث خوبي پيش اومده بود.

البته اينم بگم كه توي اين تيمه چندتا پسرم بودن كه سربه سر گذاشتن اونا هم كلي حال مي داد. اصلا اينطوري بگم اصل حال بود.

گاهي اونا خودشونو براي ما مي گرفتن، گاهي ما

منو و روشنك و عسل يه تيم بوديم و نسيم (اسم پسره)، پرهام و پويا يه تيم ديگه.

اما عبد الصمد  ...

...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 21:4  توسط م.ف  | 

اینو برای یکی از دوستان نوشتم حیفم اومد برای شما هم ننویسم.

فیلم امپرتور دریا را دیدی؟
بازم مثل همیشه قسمتای آخر يه فيلمو ديدم!
دیدی قهرمان داستان چه جوری کشته شد
فقط به خاطر اعتمادش.

من فکر نکنم اون از اعتمادش پشیمون شده بود چون ذاتش این طوری بود. اعتماد کنه، ببخشه، دوست داشته باشه و ...

البته يه ذره اشك ريخت اونم نه به خاطر خودش، بلكه به خاطر  دوست داشتن دشمنش كه ارزش اعتماد اونو درك نكرده بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 18:21  توسط م.ف  |